آخرین اخبار : 

خاطره ای تلخ از زلزله سال ۹۲ بخش شنبه و طسوج

 

عصربیستم فروردین ماه بود، ساعت ۱۶و۲۰ دقیقه ،در دفتر کارمون باتعدادی از همکاران نشسته بودیم که یکباره زمین زیر پایمان لرزید.
با خنده آمیخته با ترس فرار کردیم به بیرون از دفتر.
بیرون با همکارا دور هم جمع شده‌ بودیم، که دیدم دونفر از همشهریانی که در همین مجموعه مشغول کار بودند از درب دیگر ساختمان رنگ پریده و مضطرب با سرعت به سمت دفتر خدمات در حرکت هستند.
با صدایی که کم کم می شد نگرانی رو از اون احساس کرد صداشون کردم کجا؟ چی شده؟ عسکر با دهانی خشکیده جواب داد خونمون خراب شده!!! صداش کردم عسکر چی شده؟؟؟؟ یه مکثی کرد و گفت: این زلزله مرکزش شهرشُنبه بوده و از صحبتایی که جسته،گریخته به من رسیده؛چیزی از شهرمون باقی نمونده و باعجله و در حالی که نگرانی در صداش موج میزد گفت که خانمش فقط تو صحبتهای تلفنی چند ثانیه ایش گفته خونه‌ای نمونده و شهر…
آسمان پیش چشمام سیاه شدگفتم خدایا چه خاکی بر سرمون نشست،بچه های منطقه هرکدوم سعی میکردیم تماسی با خانواده برقرار کنیم. هیچ حس و حالی برامون نمونده بود. بسرعت اومدیم خوابگاه ، همه همشهریامون که هر کدوم در قسمتی از مجموعه ما مشغول به کار بودن اومده بودن خوابگاه برا اینکه ماشینشون رو بردارن و برگردن به شُنبه. با خبرهایی که جسته و گریخته از اوضاع وخیم شهرمون شنیده بودیم حالی برای سلام و احوال پرسی از همدیگه نداشتیم فقط با چشمانی اشک‌بار و به سرعت وسایل ضروریمون رو جمع و جور کردیم و راه افتادیم.
بزور تماس‌هایی برقرار میشد. تو ماشینی که باهاش بودم ۵ نفر بودیم ، همه ناراحت و مشغول تماس.طبق تماسهایی که با هزار زحمت تونستم با خونه بگیرم متوجه شدم الحمدلله از خانواده ما کسی چیزیش نشده بود گرچه اینطور که میگفتن اثری از خونه و وسایل نمونده بود.
با هر تماسی که برقرار می شد خبر ناگواری بهمون میرسید. چند دقیقه‌ای بیشتر نگذشته بود که از خونه گفتن حاج … هم زیر آوار مونده و…
اشکامو قورت دادم و این خبر رو بزبون نیاوردم ، چونکه عسکر باهامون بود و رانندگی میکرد. کنار دستم علی نشسته بود که اشک میریخت و خودش میگفت مطمئنم بابام یه چیزیش شده، چونکه با هربار تماس یه حرفی میزنن یکبار میگن پاش شکسته بردیم بهداری شُنبه، یکبار میگن کمرش ضربه دیده فرستادیم خورموج، یکبارم میگن بیهوش و… . ابوذر هم باهامون بود و خبر فوت خواهر و خواهرزاده‌اش بهش رسیده بود و اشکاش جاری.
مسیری که روزای قبل نزدیک به دو ساعت و نیم زمان می برد برامون یک روز طول کشید. حالی برامون نمونده بود. با هر تماسی خبر فوت یکی از عزیزان بهمون میرسید. به پمپ بنزین کنگان که رسیدیم دوست عزیزم نورالله رو دیدم که داشت گریه میکرد و میگفت بچه‌های من کسی جواب نمیده.
تو پمپ بنزین همه ماشین‌های بچه‌های شنبه و روستاهای اطراف تو صف وایساده بودن. چشم‌ها همه گریان، رنگها پریده و لب‌ها خشکیده ، اصلا رمقی برای کسی نمونده بود.
به سه راه ناصری که رسیدیم ترافیک و ماشین‌های آمبولانسی که از طرف شُنبه می آمدند و حامل زخمی ها یا اجساد عزیزانمون بودند باعث شد که اگر تو مسیر تا سه راهی یواشکی اشک میریختیم و با سکوت بود ولی با دیدن اون وضعیت و اون صحنه‌ها اشک‌ها همراه باشد با صدای بلند و دهان‌های خشکیده.
نزدیک غروب بود که به اول شهر رسیدیم ، شهر که چه عرض کنم مخروبه و تلی از آوار، از صحنه های پیش رو می شد قیامت را تصور کرد حجم ترافیک بحدی بود که امکان عبور با خودرو ممکن نبود از ماشین پیاده شدیم.
شهر در یک واژه تمام مخروبه‌ای شده بود عبور از اکثر کوچه ها و خیابان ها ناممکن یا به سختی بود گریه و شیون از هر طرفی بلند بود و گردی از غبار و اندوه بر آسمان شهر نشسته بود.

غم و اندوه عزیزان همشهری دلم رو به درد آورده بود و شاید بکار بردن گزینه آرامش در اینجا کمی غلو باشد ولی چیز غیرقابل انکاری که هست در اون شرایط با دیدن خانواده ام و سلامتیشان تا حدودی آرامشی موقتی گرفتم.
هر لحظه خبر فوت یکی از همشهریان ، اقوام و آشنایان را می شنیدم و هر کدام به نحوی دلم را به درد می آورد و خراشی برمیداشت.
به خانه پدرم رسیدم، مادرم منو به آغوش کشید و اولین جمله‌ای که با چشمانی اشکبار و صدایی لرزان بر زبان آورد؛گفت: مادر از نورالله چه خبر؟! بیش از لحظه‌های قبل بهم ریختم…
پدر هم آرام گفت: مجتبی، حاج‌حسن هم رفت…
اون شب آب و غذامون شده بود گریه و یاد کردن از عزیزانی که با هزاران امید و آرزو الان یا گوشه سردخانه بودن یا زیر کوهی از آوار…
حکایت روزهای پس از زلزله همه تلخی است و آوارگی که شاید بتوان از وقایع هر روزش دهها کتاب نوشت.

بیست فروردین، تو را یاد میکنیم نه بخاطر روز و شبت، بلکه یاد میکنیم عزیزانی را که از ما گرفتی. اما بیست و یک فروردین ثانیه ثانیه‌ات را یاد میکنیم زیرا که باهم ، همراه باغم اما برای عمران و آبادانی شهرمان همدل شدیم و برای ساختنی دوباره یکی شدیم ، هرچند غم و اندوهش فراموش ناشدنیست و جای آن عزیزان هرگز پُر نخواهد شد.
چهارمین سالگرد جانباختگان حادثه زلزله شهرشُنبه را گرامی میداریم.
روحشان شاد یادشان گرامی و خاطرشان ماندگار

📝 مجتبی صابرآزاد
بیستم فروردین۹۶

باغان سبز:زمین‌لرزه شُنبه زلزله‌ای به بزرگای گشتاوری ۶٫۳(Mw) (بزرگی ۶٫۱ در مقیاس ریشتر) بود که ساعت ۱۶ و ۲۲ دقیقه روز ۲۰ فروردین ۱۳۹۲، در عمق ۱۲ کیلومتری زیر زمین در شهرستان دشتی استان بوشهر رخ داد، کانون این زمین‌لرزه درشهر شُنبه بود.

سطح تخریب این زمین‌لرزه در بخش شنبه و طسوج از توابع شهرستان دشتی در استان بوشهر بود و بیشترین تخریب در شهر شُنبه (کانون زلزله) با ۹۰درصد گزارش شد. در این زلزله حدود ۳۱۰۰ واحد مسکونی تخریب شد و ۳۷ نفر کشته و حدود ۸۵۰ مجروح بجای گذاشت. در بخش شنبه-طسوج علاوه بر شهر شُنبه، ۲۳ روستا از جمله باغان،
درویشی ، کردلان، چاهگاه، بن‌بید،سنا و… آسیب جدی دیدند.
همچنین بر اثر زمین لرزه ها و پس لرزه های بعدی روستاهای سرمک، دهوک، حناشور و اژدرخوس (روی هم رفته با ۲۰۰ خانوار) در بخش طسوج نیز خسارتهای زیادی دیدند.

لحظاتی بعد از اولین زلزله (۶٫۱ ریشتری، ۲۰ فروردین ساعت ۱۶:۲۲) در شهرستان دشتی حدفاصل عسلویه – بوشهر زلزله‌ای به بزرگی ۴٫۸ ریشتر و در ساعت ۱۶:۳۵ زلزله‌ای به بزرگی ۵٫۳ ریشتر مجدداً این منطقه را لرزاند.منطقه شُنبه و طسوج تا یکماه پس از اولین زلزله ۱۱۳۲ بار لرزید و ۶۰ زمینلرزه آن بالای ۲٫۵ ریشتر بوده است که ۶ مورد آن شدید و بالای ۵ ریشتر گزارش شد و ۴ مورد آن نیز در فاصله بسیار نزدیک اولین زلزله و در دو روز اول رخ داد.

منبع:باغان سبز

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

لطفا پاسخ کد امنیتی را در کادر واردنمایید *